تبليغاتX
اندیشه

اندیشه

می اندیشم،پس هستم

آزادی یعنی وقتی پلیس میبینم ، نترسم .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21:13  توسط جمال  | 

امسال هم خدا مهمانی داده بود . اما من شرکت نکردم . دلایلی داشتم برای این شرکت نکردن . قانع کننده است ؟!!

1) به این دلیل که کسانیکه دعوت کرده بودند خودشان نیامدند !

2)به این دلیل که مهمانداران میهمانی خدا بالای مجلس نشسته بودند و کسی نبود پذیرایی کند .

3)به این دلیل که 60 لیتر بنزینم تمام شده بود و پول بنزین آزاد رو به لبنان مالیات داده بودم .

4)به این دلیل که میخواستند از شرکت کنندگان اعانه جمع کنند . .

5)به این دلیل که پوسترها و دعوتنامه ها و اطلاعیه های مهمانی روی دیوارهایی چسبیده بود که رویشان نوشته بود : چسباندن پوستر و آگهی تعقیب قانونی دارد .

6)به این دلیل که مهمانی امسال مهمانی نبود ؛ فشن شو بود . و من فشن نیستم .

7)به این دلیل که غذاهای مانده از مهمانی را دور میریختند و گداهایی که جلوی در بودند با فحش و تیپا بدرقه میشدند .

8)به این دلیل که مهمانی خدا کمیته امنیتی و انتظامی داشت .

9)به این دلیل که توی این مهمانی یک اتاق خصوصی بود مخصوص افراد خاص و خس و خاشاک راهی به آن اتاق نداشتند.و در آن اتاق غذا سرو میشد ؛ خصوصی .

.

.

.

.

و به دلیل اینکه خود خدا نبود !!!


پی نوشت:خوشحالم که دوباره به جمع دوستان عزیزم برگشتم . غیبت منو ببخشید . مدت زیادیه که ننوشتم . پس این نوشته هم خیلی ایراد داره . به دل خودم که نچسبید . شاید اگه عجله نمیکردم بهتر میشد .

ارادتمند ؛جمال.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 19:13  توسط جمال  | 

12 اردیبهشت . روز معلم . سالروز شهادت استاد مطهری . به استاد مطهری کاری ندارم . چون نمیشناسمش و نمیدونم چرا روز شهادتش روز معلم شده . پس نظر نمیدم .

اما معلم . اولین باری که به کلاس درس رفتم یه معلم چاق و مو فرفری با یه ژیلت کرم رنگ داشتم . سال 68 . مامانم میز آخر نشسته بود . نه که بچه ننه بودم ها نه . مامانم ننه بچه بود ! خیلی مهربون بود . اون مرد چاق رو میگم . حسابی خندیدم و ذوق کرده بودم . دوستش داشتم .

در تمام این 21 سال معلمهای زیادی داشتم . اما به گردن 2 تا شون حق زیادی دارم . یکی روزگار و دومی آدمای روزگار . روزگار گاهی اول درس میداد و بعد امتحان میکرد . گاهی هم بدون اینکه درس بده عقل و هوش منو تست میکرد . در شرایط خاصی منو قرار میداد و از اون بالا نگاه میکرد که تقلب نکنم . اگه تقلب میکردم بالاخره یه روزی یه جایی مچمو میگرفت . بد میگرفت .

دومی یعنی آدمای روزگار هم مثل خود روزگار بودن . منتها بعضی وقتا فکر نمیکردم معلمن . یعنی به هر شکلی در میومدن . دوست ، دشمن ، همکار ، همکلاسی ، معلم و استاد ، حتی خواهر و برادر و پدر مادر . گاهی وقتا میفهمیدم معلمن و درسشون رو خوب یادمیگرفتم . گاهی هم نمیفهمیدم معلمن و چوبشو میخوردم .

الان میدونم که همین کیبوردی که دارم به دکمه هاش ضربه میزنم یک معلمه . همۀ شماهایی که میخونین منو و نمیخونین ، همه معلم من هستین . و الان خیلی خوشبختم . چون درسای زیادی دارم یاد میگیرم . پس ای همه چیز و همه کس ؛ روزت مبارک !!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:52  توسط جمال  | 

فقط در یه لحظه یک سال از عمر ما میگذره . لحظه تحویل سال . در همین یه لحظه همه دوست دارن کنار هم باشن و شاد و خوشحال و خوشبخت . مگه این یه لحظه با بقیه لحظات سال چه فرقی داره ؟ چرا در اون لحظات نمیخوایم کنار هم و با مهر و محبت باشیم ؟ این اتفاق هر روز و هر ساعت و هر لحظه در زندگی ما میفته . همین اتفاق نو شدن . اتفاق تازگی .

اما من خودم یه احساسی دارم ته دلم موقع تحویل سال . احساس خوبی نیست . احساس غم ، یاس و انگار آب سرد ریختن روم . خیلی فکر کردم چرا این احساس رو دارم . چرا شاد نیستم . چرا موقع سال تحویل فلاش بک میزنم . بعد فهمیدم به اون چیزی که میخواستم نرسیدم . یا اون چیزی رو که میتونستم باشم و بهش برسم رو نخواستم . و یا اصلا نمیدونستم به چی باید برسم . اینجوری بگم ، هدفم رو گم کرده بودم . مثل یک مرغ که چکش خورده باشه تو سرش .

هر سال دعا میکنیم و به خودمون هزار تا قول میدیم . اما وقتی ندونیم هدفمون چیه ، دلیل بودنمون چیه و ندونیم منِ "جمال" چی و کی باید بشم و به کجا باید برم به هیچ هدفی نمیرسیم .

در سال جدید برای همه آرزو میکنم که اول خودمون رو بشناسیم و بعد هدفمون رو . و امیدوارم به اون چیزی که لیاقتشو داریم و بخاطرش آفریده شدیم ، برسیم . و البته قدر لحظه لحظه های زندگی رو بدونیم .

به قول مرحوم اخوان : یگانه دشمن جهان / هم آشکار هم نهان / زمان زمان زمان زمان

الهی آمین


امیدوارم این چیزی که نوشتم جیز به درد بخوری باشه . حرف دلم رو زدم . و حرفی که از دل برآید خدا کند بر دل نشیند . ما رو حلال کنین ٪
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 15:50  توسط جمال  | 

سلام

به زودی یه چیزی مینویسم

یه چیز نه هر چیز
فقط یه چیز
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 2:33  توسط جمال  | 

سلام


به زودی یه چیزی مینویسم

یه چیزی دیگه  نه هر چیزی فقط یه چیز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 2:29  توسط جمال  | 

توی این مملکت از هیچ چیز گله ای نیست . از هیچ سازمان و نهاد و ارگان و بنیاد و حتی از هیچ انسان و غیر انسانی . اگر زمان جنگ بابایی بالای سر ما نبود شکایتی نیست .  اگر در مدرسه کلاسهای 60 نفری داشتیم شکایتی نیست . اگر در زمان کنکور هزار بار قانونها عوض شد شکایتی نیست . اگر مدت تحصیل در دانشگاه بیش از حد طول کشید شکایتی نیست . اگر مسولان دانشگاه بی کفایت بودند شکایتی نیست . اگر برای خدمت سربازی آقازاده ها و پارتی دارها معاف شدند شکایتی نیست . اگر با دارا بودن یکی از بهترین مدارک تحصیلی ( مهندسی نفت ) چند سال بیکار بودیم شکایتی نیست . اگر زن نداریم و همچنان مجردیم اصلا شکایتی نیست ! اگر کلاس کنکور ثبت نام میکنیم و میگویند تا دو هفته بعد بسته آموزشی و برنامۀ کنکور آزمایشی را می دهند و پس از 4ماه هیچ خبری نمی شود شکایتی نیست . اگر مشترک اینترنت یک شرکت می شویم و هر یکی دو ماه اینترنتمان قطع می شود و شرکت زیر بار نمی رود شکایتی نیست . اگر بابایمان پول ندارد بهمان بدهد تا برویم خوش بگذرانیم شکایتی نیست . اگر خوش نمیگذرد شکایتی نیست ...

از خدا شکایت است که در زمینش با این وسعت و بزرگی چرا در افغانستان متولد نشدیم ؟ چرا قسمت ما چنین است ؟


از کافی نت آپ می کنم . اگر به امید این شرکت اینترنتی باشم حالا حالا ها نمی تونم بیام بالا . از شما دوستان هم شکایتی نیست . شکر و سپاس که همچنان سر می زنید . یک شاخه گل تقدیم به همه تون .( واسه هر کدومتون یه شاخه گل ، نه یه شاخه گل واسه همه تون )


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:2  توسط جمال  | 

-وقتی من زیر دست شما بودم، اومده بود بالای سرم وایساده بود و نگاه میکرد ؛ درسته؟

-درسته.

-من وقتی زیر دست شما بودم و شما روی دندونم کار میکردین.

-آره،آره . خب!

-بعد از دو سه روز تلفنم زنگ زد . جواب دادم . گفتم شما؟ گفت:من پسر خالۀ دکترم . من گفتم دکتر کیه ؟ گفت همون که داره دندوناتو درست میکنه.بعد من گفتم خب فرمایش؟ گفت من میخوام باهات دوست بشم و از این حرفا .

-گفت اسمم امینه؟

-آره.گفت اسمم امین ِ و پسر خالۀ دکترم .

-خب بگو بقیه شو.

-هیچی دیگه . بعد گفتم رو چه حسابی میخوای با من دوست بشی؟گفت خوشم اومده ازت . اصلا یه جورایی باهات حال کردم . گفتم خب نمیدونم من ولی با تو حال نکردم. دیگه هی اس ام اس به من میزد و هی چیز میکرد یه جورایی بقول معروف مخ منو زد.

-خــــــب!!

-گفتم نگاه کن مشکل ساز نشه ها . که گفت نه ، تو مگه میخوای چکار کنی که مشکل ساز بشه ؟ من بهت کاری ندارم و میخوام فقط در حد صحبت کردن و حالا اگه خودت راضی شدی بعد ها حالا یه کاری می کنیم . گفتم که خیلی خوب . باشه . بعد دیدم که نه بابا این وقت و بی وقت هی رو تلفن من تک میزنه . چون من بهش گفته بودم شرایط خونوادۀ من طوری نیست که بتونم باهات صحبت کنم .

-درسته.

-تو به من تک بزن اگه من تونستم صحبت کنم خودم بهت زنگ میزنم . دیدم نه این ول نمیکنه . اس ام اس میده ، تک میزنه و ... گفتم خدایا من از دست این چکار کنم دیگه ، تا یه روز باهاش قرار گذاشتم .

- خب

- گفتم خب کجایی ببینمت باهات صحبت کنم؟گفت جدی میای؟گفتم خب چکار کنم تو وقتی اینجوری به من گیر دادی . گفت خب چه لباسی می پوشی ؟ گفتم بیشتر مشکی می پوشم .کجا ببینمت ؟ گفت بیا اول خیابون .

-کدوم خیابون؟

-نمیدونم بخدا ولی قشنگ یادمه یه مسجد بود ، کوچۀ کنار مسجد .

-خب

-گفت بیا اونجا وایسا . نه . گفت خیابونه؟....یا نه کوچۀ ...اممم...

-کوچۀ هفتم . آره ؟

-بارک الله . احسنت . کنارش یه مسجده .

-آره یه مسجده یه فضای سبز هم هست .

-آره آره آفرین . حالا یادم اومد . کوچۀ هفتم . من رفتم سر قرار . بعد از همون دور از روی لباسم منو شناخت . اومد طرف منو دست داد و احوالپرسی کرد . گفتم جان ؟ بگو . گفت میای خونه ؟ گفتم نه شرمنده ! من وقت برای خونه اومدن ندارم . گفت ازت خواهش میکنم . تو اینهمه با من صحبت کردی هنوز ... گفتم نه . هر چی میخوای بگی همینجا بگو . اگَرَم روت نمیشه اس ام اس کن برام . گفت . اوووه چی آدم الکی ای هستی تو و ازین حرفا . دیدم نه . این میخواد از من یه استفاده هایی بکنه  داره ما رو سر میدوونه . گفتم خیلی خب پس من الان کار دارم میرم بهت اس ام اس میدم .

-خب

-بعد که اومدم اس ام اس داد که خیلی بیمعرفتی فکر نمیکردم که اینجوری باشی و من یه قرارمو بخاطر تو کنسل کردوم و ....

-اوهوم

-بعد دیگه نمیدونم چی شد و جریان چجوری شد که یه مدتی از من خبردار نشد و روی گوشی ایرانسل من زنگ میزد . من دو تا خط داشتم .ایرانسل رو با یه خط دیگه عوض کردم و اون یکی رو هم فروختم . همین . یعنی به اونجا کشیده نشد که ....

-بعد بهش نمیگفتی دکتر بفهمه ناراحت میشه ؛ از تو پرونده شماره منو درآوردی ؛ دکتر حساسه ...؟

-به کی؟به اون پسرخاله؟

- آره آره

-من بهش گفتم که دکتر میدونه؟فقط گفت نه دیگه من بهش نگفتم که ناراحت میشه و..گفتم دکتر در جریانه ؟ گفت نه نه بهش نگی معصومه خانم بدجور میشه . منم گفتم مگه من خبرکشم برم بگم؟ولی تو کار خوبی نکردی . گفتم از همه پرونده ها شماره برمیداری؟گفت نه مگه من هرزه ام و فلان و ... چجوری شده که شمارۀ تو رو برداشتم .

-الان که دیگه مزاحمت نمیشه؟

-نه بابا این موضوع میدونین مال کیه؟یادتونه اومدم گفتم این پسر خاله تون ما رو نمود؟

-هه هه آره آره

-نه خداییش ما نه اصلا برنامه ای با هم داشتیم و هیچی . فقط در حد صحبت بود و پیله بود که من ازت خوشم اومده . از اخلاقتو از مرامتو ...گفتم بیخیال ما شو ما اهل اون برنامه ها نیستیم و اینا. دیگه یه جورایی باعث شد که تلفنامون یه جوری باشه که نتونیم با هم در ارتباط باشیم . حالام نمیدونم ایشون هم شماره شونو عوض کردن یا نه . من شماره اونو تو خط قبلیم سیو کرده بودم .

-خط قبلیتو الان داری؟

-نه بابا من اونو دادم به یه بنده خدایی .

-به هر حال دستت درد نکنه . آخر هفته بیا دندونتو پر کنم .

-دکتر جان .....

-بهت تخفیف هم میدم .

-قربونت بشم دکتر جان

-اون روز اعصابم داغون بود

-دکتر جان تو رو خدا مشکل ساز نشه ؟!!

-نه نه

-ببین من بهت گفتم الان چن وقته ما نه همدیگرو دیدیم و نه اون از من خبرداره

-باشه . نه نه خیالت راحت باشه

-پس چیزی بهش نگین دیگه

-اینم آخرین باری بود که در این مورد صحبت کردیم.

-قربونت بشم عزیزم.

-موفق باشی

-فدات بشم خدافظ.


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:44  توسط جمال  | 

در این بی برنامیگیها و آشفتگیهایی که از ماه رمضان ناشی شد ، فرصت پیدا کردم و سریال فرار از زندان یا همان prison break را دیدم تا از برکات این ماه مبارک بهره مند شوم . و البته اگر درست نگاه کنیم درسهایی که از این سریال گرفتم واقعا برکت است .

در قسمتی از فیلم چند نفر می خواهند از زندان فرار کنند . این چند نفر اصلا با هم همفکر نیستند بلکه به قتل یکدیگر هم اقدام کرده اند . "تی -بگ " می خواست " جان آبروزی " را بکشد که موفق نشد .

در بخشی دیگر تیمی تقریبا مشابه تیم اول برای نجات خود و خانواده شان مجبورند مشکل مشترکی را برطرف کنند . اینها هم دارای یک عقیدۀ مشترک نیستند . با هم پدرکشتگی دارند . "الکس ماهونه " پدر "مایکل اسکوفیلد " و " لینکلن باروز" را کشته است .

اما همۀ اینها کنار هم جمع میشوند و برای حل مشکلشان به هم کمک می کنند . اگر کسی نداند فکر می کند چه دوستان خوبی هستند . البته نمی گویم که این آمریکاییها فرشته خو هستند . نه . دلشان از کینه پاک نشده و به فکر تسویه حساب با هم هستند اما آخر کار . و مدام به هم گوشزد می کنند که: زنگ آخر وایسا !

و به همین دلیل ما نمی توانیم نسخۀ ایرانی این فیلم را بسازیم . چون حرف ، حرف ماست و تحمل نداریم کسی غیر از عقیدۀ ما داشته باشد .

و اگر با هم مشورت می کردیم ، تاریخ و زبان باستانی ما به دست اعراب از بین نمی رفت . و اگر کینه توزیها به بعد از حل مشکل موکول می شد دانش و فرهنگمان زیر پای اسب چنگیز مغول نابود نمی شد . اگر حرف دیگران را فقط می شنیدیم ترکمانچای و گلستان را امضا نمی کردیم . و اگر به عقاید مخالفماناحترام می گذاشتیم 25 خرداد امسال می خندیدیم .

بیایید از همین دنیای مجازی و وبلاگهایمان شروع کنیم . کامنت مخالف را پاک نکنیم . اگر کسی نظری برعکس نظر ما داشت برآشفته نشویم . به همه حق بدهیم تا آنها هم به ما حق بدهند . و حداقل در فکر و اندیشه مان آزاد و آزاده باشیم .بیایید این رمز پیشرفت و مدنیت " تضارب آرا " را حفظ کنیم .


دیدن این سریال رو توصیه میکنم . نه اینکه باز همۀ کامنتها رنگ فرار از زندان بشه ! اونایی که دیدن خوش به حالشون اونایی هم که ندیدن برن ببینن .

این پست رو عمدا ساده و بی آلایش نوشتم ، چون اولا دلم گرفته بود که اینها رو بگم بعد هم میخواستم راحت با همه ارتباط برقرار کنم و در آخر نمی خواستم خدای نکرده رنگ و بوی نصیحت بگیره .

واقعا برکت چیه ؟ همین که من نکته ای اخلاقی رو درک کردم این برکت نیست ؟استفاده از ماه رمضان چجوریه مگه ؟ نماز و دعا جای خود ، اما مهمتر از همه تفکره . نماز بدون اندیشه نماز نیست . نماز و روزه های همه دوستان قبول . روز قدس بر ایرانیان ستمدیده و ستمکش تسلیت . و عید فطر مبارک .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 4:19  توسط جمال  | 

سلام

یوسف گمگشته باز آید به وبلاگ غم مخور...

خیلی خوشحالم که همه دوستان به یادم بودن. من هم به یادتان بودم و دلم برایتان گرفت . الان که آمدم و تک تک دیدمتان کمی باز شد . به خودم میبالم از داشتن چنین آشنایانی .

در این شب بزرگ من کوچک را فراموش نکنید .


نبودم . مشکلاتی داشتم . کم و بیش باخبرید . بیشتر می آیم . کمتر غیبت میکنم . سعی در جبران محبت همه تان دارم .


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:5  توسط جمال  |