از خدا شکایت است که در زمینش با این وسعت و بزرگی چرا در افغانستان متولد نشدیم ؟ چرا قسمت ما چنین است ؟
از کافی نت آپ می کنم . اگر به امید این شرکت اینترنتی باشم حالا حالا ها نمی تونم بیام بالا . از شما دوستان هم شکایتی نیست . شکر و سپاس که همچنان سر می زنید . یک شاخه گل تقدیم به همه تون .( واسه هر کدومتون یه شاخه گل ، نه یه شاخه گل واسه همه تون )
-درسته.
-من وقتی زیر دست شما بودم و شما روی دندونم کار میکردین.
-آره،آره . خب!
-بعد از دو سه روز تلفنم زنگ زد . جواب دادم . گفتم شما؟ گفت:من پسر خالۀ دکترم . من گفتم دکتر کیه ؟ گفت همون که داره دندوناتو درست میکنه.بعد من گفتم خب فرمایش؟ گفت من میخوام باهات دوست بشم و از این حرفا .
-گفت اسمم امینه؟
-آره.گفت اسمم امین ِ و پسر خالۀ دکترم .
-خب بگو بقیه شو.
-هیچی دیگه . بعد گفتم رو چه حسابی میخوای با من دوست بشی؟گفت خوشم اومده ازت . اصلا یه جورایی باهات حال کردم . گفتم خب نمیدونم من ولی با تو حال نکردم. دیگه هی اس ام اس به من میزد و هی چیز میکرد یه جورایی بقول معروف مخ منو زد.
-خــــــب!!
-گفتم نگاه کن مشکل ساز نشه ها . که گفت نه ، تو مگه میخوای چکار کنی که مشکل ساز بشه ؟ من بهت کاری ندارم و میخوام فقط در حد صحبت کردن و حالا اگه خودت راضی شدی بعد ها حالا یه کاری می کنیم . گفتم که خیلی خوب . باشه . بعد دیدم که نه بابا این وقت و بی وقت هی رو تلفن من تک میزنه . چون من بهش گفته بودم شرایط خونوادۀ من طوری نیست که بتونم باهات صحبت کنم .
-درسته.
-تو به من تک بزن اگه من تونستم صحبت کنم خودم بهت زنگ میزنم . دیدم نه این ول نمیکنه . اس ام اس میده ، تک میزنه و ... گفتم خدایا من از دست این چکار کنم دیگه ، تا یه روز باهاش قرار گذاشتم .
- خب
- گفتم خب کجایی ببینمت باهات صحبت کنم؟گفت جدی میای؟گفتم خب چکار کنم تو وقتی اینجوری به من گیر دادی . گفت خب چه لباسی می پوشی ؟ گفتم بیشتر مشکی می پوشم .کجا ببینمت ؟ گفت بیا اول خیابون .
-کدوم خیابون؟
-نمیدونم بخدا ولی قشنگ یادمه یه مسجد بود ، کوچۀ کنار مسجد .
-خب
-گفت بیا اونجا وایسا . نه . گفت خیابونه؟....یا نه کوچۀ ...اممم...
-کوچۀ هفتم . آره ؟
-بارک الله . احسنت . کنارش یه مسجده .
-آره یه مسجده یه فضای سبز هم هست .
-آره آره آفرین . حالا یادم اومد . کوچۀ هفتم . من رفتم سر قرار . بعد از همون دور از روی لباسم منو شناخت . اومد طرف منو دست داد و احوالپرسی کرد . گفتم جان ؟ بگو . گفت میای خونه ؟ گفتم نه شرمنده ! من وقت برای خونه اومدن ندارم . گفت ازت خواهش میکنم . تو اینهمه با من صحبت کردی هنوز ... گفتم نه . هر چی میخوای بگی همینجا بگو . اگَرَم روت نمیشه اس ام اس کن برام . گفت . اوووه چی آدم الکی ای هستی تو و ازین حرفا . دیدم نه . این میخواد از من یه استفاده هایی بکنه داره ما رو سر میدوونه . گفتم خیلی خب پس من الان کار دارم میرم بهت اس ام اس میدم .
-خب
-بعد که اومدم اس ام اس داد که خیلی بیمعرفتی فکر نمیکردم که اینجوری باشی و من یه قرارمو بخاطر تو کنسل کردوم و ....
-اوهوم
-بعد دیگه نمیدونم چی شد و جریان چجوری شد که یه مدتی از من خبردار نشد و روی گوشی ایرانسل من زنگ میزد . من دو تا خط داشتم .ایرانسل رو با یه خط دیگه عوض کردم و اون یکی رو هم فروختم . همین . یعنی به اونجا کشیده نشد که ....
-بعد بهش نمیگفتی دکتر بفهمه ناراحت میشه ؛ از تو پرونده شماره منو درآوردی ؛ دکتر حساسه ...؟
-به کی؟به اون پسرخاله؟
- آره آره
-من بهش گفتم که دکتر میدونه؟فقط گفت نه دیگه من بهش نگفتم که ناراحت میشه و..گفتم دکتر در جریانه ؟ گفت نه نه بهش نگی معصومه خانم بدجور میشه . منم گفتم مگه من خبرکشم برم بگم؟ولی تو کار خوبی نکردی . گفتم از همه پرونده ها شماره برمیداری؟گفت نه مگه من هرزه ام و فلان و ... چجوری شده که شمارۀ تو رو برداشتم .
-الان که دیگه مزاحمت نمیشه؟
-نه بابا این موضوع میدونین مال کیه؟یادتونه اومدم گفتم این پسر خاله تون ما رو نمود؟
-هه هه آره آره
-نه خداییش ما نه اصلا برنامه ای با هم داشتیم و هیچی . فقط در حد صحبت بود و پیله بود که من ازت خوشم اومده . از اخلاقتو از مرامتو ...گفتم بیخیال ما شو ما اهل اون برنامه ها نیستیم و اینا. دیگه یه جورایی باعث شد که تلفنامون یه جوری باشه که نتونیم با هم در ارتباط باشیم . حالام نمیدونم ایشون هم شماره شونو عوض کردن یا نه . من شماره اونو تو خط قبلیم سیو کرده بودم .
-خط قبلیتو الان داری؟
-نه بابا من اونو دادم به یه بنده خدایی .
-به هر حال دستت درد نکنه . آخر هفته بیا دندونتو پر کنم .
-دکتر جان .....
-بهت تخفیف هم میدم .
-قربونت بشم دکتر جان
-اون روز اعصابم داغون بود
-دکتر جان تو رو خدا مشکل ساز نشه ؟!!
-نه نه
-ببین من بهت گفتم الان چن وقته ما نه همدیگرو دیدیم و نه اون از من خبرداره
-باشه . نه نه خیالت راحت باشه
-پس چیزی بهش نگین دیگه
-اینم آخرین باری بود که در این مورد صحبت کردیم.
-قربونت بشم عزیزم.
-موفق باشی
-فدات بشم خدافظ.
در قسمتی از فیلم چند نفر می خواهند از زندان فرار کنند . این چند نفر اصلا با هم همفکر نیستند بلکه به قتل یکدیگر هم اقدام کرده اند . "تی -بگ " می خواست " جان آبروزی " را بکشد که موفق نشد .
در بخشی دیگر تیمی تقریبا مشابه تیم اول برای نجات خود و خانواده شان مجبورند مشکل مشترکی را برطرف کنند . اینها هم دارای یک عقیدۀ مشترک نیستند . با هم پدرکشتگی دارند . "الکس ماهونه " پدر "مایکل اسکوفیلد " و " لینکلن باروز" را کشته است .
اما همۀ اینها کنار هم جمع میشوند و برای حل مشکلشان به هم کمک می کنند . اگر کسی نداند فکر می کند چه دوستان خوبی هستند . البته نمی گویم که این آمریکاییها فرشته خو هستند . نه . دلشان از کینه پاک نشده و به فکر تسویه حساب با هم هستند اما آخر کار . و مدام به هم گوشزد می کنند که: زنگ آخر وایسا !
و به همین دلیل ما نمی توانیم نسخۀ ایرانی این فیلم را بسازیم . چون حرف ، حرف ماست و تحمل نداریم کسی غیر از عقیدۀ ما داشته باشد .
و اگر با هم مشورت می کردیم ، تاریخ و زبان باستانی ما به دست اعراب از بین نمی رفت . و اگر کینه توزیها به بعد از حل مشکل موکول می شد دانش و فرهنگمان زیر پای اسب چنگیز مغول نابود نمی شد . اگر حرف دیگران را فقط می شنیدیم ترکمانچای و گلستان را امضا نمی کردیم . و اگر به عقاید مخالفماناحترام می گذاشتیم 25 خرداد امسال می خندیدیم .
بیایید از همین دنیای مجازی و وبلاگهایمان شروع کنیم . کامنت مخالف را
پاک نکنیم . اگر کسی نظری برعکس نظر ما داشت برآشفته نشویم . به همه حق
بدهیم تا آنها هم به ما حق بدهند . و حداقل در فکر و اندیشه مان آزاد و
آزاده باشیم .بیایید این رمز پیشرفت و مدنیت " تضارب آرا " را حفظ کنیم .
دیدن این سریال رو توصیه میکنم . نه اینکه باز همۀ کامنتها رنگ فرار از زندان بشه ! اونایی که دیدن خوش به حالشون اونایی هم که ندیدن برن ببینن .
این پست رو عمدا ساده و بی آلایش نوشتم ، چون اولا دلم گرفته بود که اینها رو بگم بعد هم میخواستم راحت با همه ارتباط برقرار کنم و در آخر نمی خواستم خدای نکرده رنگ و بوی نصیحت بگیره .
واقعا برکت چیه ؟ همین که من نکته ای اخلاقی رو درک کردم این برکت نیست ؟استفاده
از ماه رمضان چجوریه مگه ؟ نماز و دعا جای خود ، اما مهمتر از همه تفکره .
نماز بدون اندیشه نماز نیست . نماز و روزه های همه دوستان قبول . روز قدس
بر ایرانیان ستمدیده و ستمکش تسلیت . و عید فطر مبارک .
یوسف گمگشته باز آید به وبلاگ غم مخور...
خیلی خوشحالم که همه دوستان به یادم بودن. من هم به یادتان بودم و دلم برایتان گرفت . الان که آمدم و تک تک دیدمتان کمی باز شد . به خودم میبالم از داشتن چنین آشنایانی .
در این شب بزرگ من کوچک را فراموش نکنید .
نبودم . مشکلاتی داشتم . کم و بیش باخبرید . بیشتر می آیم . کمتر غیبت میکنم . سعی در جبران محبت همه تان دارم .
حال همه ما خوب است . شما چطورید ؟آن دنیا چه خبر؟ از اوضاع ما خبر دارید؟ نمیگویم این دنیا چه خبر است چون نمیخواهم خاطرتان آزرده شود و دلتان به درد آید.فقط میگویم آقای شریعتی خدا را شکر مردید.خدا را شکر که همان اول انقلاب شیهد شدید و این روزها را ندیدید.نمیدانم اگر زنده بودید چه تهمتهایی بر شما روا داشته میشد.حتما تا الان ضدنظام میشدید.آمریکایی و صهیونیستی می شدید.اگر با یک تلویزیون خارجی مصاحبه می کردید فردایش به جرم جاسوسی در ناکجا اباد بودید.خدا را شکر.
راستی دکتر اگر شهیدان بهشتی ، مطهری ، رجایی ، چمران ، همت ، جهان آرا و....دیدید به آنها هم مردنشان را تبریک بگویید.بهشتی حتما تا الان رییس مافیا بود . مطهری برای حضرت زهرا(س)جوک میگفت . رجایی پورسانت قراردادهای نفتی را میگرفت .برای چمران پرونده ساخته بودند و او جاسوس دشمن بود . همت و جهان آرا هم دکترا داشتند و دکترایشان از دانشگاه آزاد بود و دروغین بود . آری اگر این بزرگان تا الان زنده بودند تهمتهای بسیار بزرگتری بر دوششان بود .
آری اینچنین بود برادر.
با گوش کردن به نماز جمعه دیروز تصمیم گرفتم در مورد ولایت فقیه و لزوم یا عدم لزومش ، اینکه اصلا ولایت فقیه چی هست و چقدر اختیارات داره و مردم کجای کارن و همین چیزا مطلب بخونم . اگه دوستان کتابی ، مقاله ای چیزی در این مورد دارن بهم معرفی کنن لطفا . از انتقاد و بحث بدون مطالعه و اطلاعات خوشم نمیاد . باز بهم جواب میدن آقا جمال من بشما علاقمندم ولی اطلاعاتتون غلطه .
2ماه خودتونو عذاب دادین،بیدار خوابی کشیدین،خسته شدین این هم مزدتون.پس ناراحت نباشین از نظام.از رای دادن خودتون ناراحت باشین.
شما هایی که خوشحالین،شما هم خوشحال نباشین.فکر کردین با رای شما اینجوری شد؟عمرا اگه رای شما رو کسی خونده باشه.تازه فکر کردین 4سال بعد اینجوریه؟نه عزیزانم.نه.باز دور میفته دست اونوریا . همینجوری . دقیقا مثل لیگ برتره فوتبالمونه.یه سال استقلال قهرمانه یه سال پرسپولیس.بهمین خاطره که من طرفدار فوتبال نیستم. من و شما بازیگریم .
بقول یک خواننده عزیز و مجهول النام:
از پس پرده نگاه کن
مث شطرنج زمونه
هر کسی مثل یه مهره
توی این بازی میمونه
یکی مثل ما پیاده...........(مهم اینه که من و تو پیاده ایم)
آقا ، خانم ، بیخیال.بچسبین به زندگیتون.من که از کتک خوردن اون هم با باتوم واقعا میترسم.آخ...
پی نوشت:دوره انتخابات خیلی سرم شلوغ بود.نتونستم بیام آپ کنم.چند بار پام شل شد که برم تو کار ستاد و تبلیغات اما خدا رو شکر سرم شلوغ شد.الان از همه بزرگان معذرت میخوام.البته داستان انتخاباتی یادم نرفته.هر چند انتخابات تموم شد اما داستان ما همچنان تازه خواهد بود.یا حق.
با توجه به اینکه بلاگفا هم تعطیله این پست با چند روز تاخیر بالا اومد.اونموقع از شدت اتفاقات تهران خبر نداشتم اما الان برای سادگی خودمون گریه میکنم.دوست و دشمن از اعتماد ما سواستفاده میکنن.آخرش سیلی دردناک اعتماد به صورت همه ما خواهد نشست.
...و تنم را نمیفروشم
رها بود.زمین و آسمان مال او بود.اما گرفتندش و در قفسی انداختند او را کنار شترمرغی.ققنوس کنار شترمرغ.در یک قفس از نی.پرنده فروشان پرنده زیاد داشتند ولی ققنوس چیز دیگری بود.اما پس از مدتی از دیدن او خسته شدند.تکراری شده بود برایشان.او را با شترمرغ و قفس از نی به گوشه ای انداختند.میخواستند پیرش کنند تا ببینند مردنش را.شترمرغ از کنار او بودن متنفر بود.اما ققنوس بزرگوار.شترمرغ را بزرگ میداشت.از دل مرغش نمیگفت،به هیبت شتریش مینگریست.
باز به یاد او افتادند.بیرونش آوردند نه از قفس بلکه از دوری و آوردند کنار خودشان او را و قفس از نی را هم.آینه ای جلوی شترمرغ گذاشتند.دیگر خود را در آینه نگاه نمیکرد شترمرغ.میخواستند بیرون بیاورند شترمرغ را.از او بدشان میامد.اطاعتشان نبرده بود.هنوز ققنوس جوان بود.خواستند قفس را باز کنند.اما آنها اجازه ندادند به قفل در نزدیک شوند و دستهایشان را با نوکهای خود میزدند هم ققنوس هم شترمرغ.اینک شترمرغ پارۀ تن ققنوس بود.قفس از نی برای آنها بسیار بزرگتر بود از تمام دنیا.قفسشان را دوست داشتند و از آن دفاع میکردند.تبر برداشتند تا نی ها را بشکنند و شکستند.نی ها بر سر ققنوس و شترمرغ میریخت.حالا وقتش بود.ققنوس جادو شد،سحر شد،نه،هیچکدام،ققنوس اعجاز شد ،آیت شد مقدس شد.آتش گرفت.ققنوس آتش گرفت.آتشی بهشتی.خندیدند.آتش از درون نی ها زبانه میکشید و تا آسمان میرفت.آتش فرو نشست.خاکستر بود و شترمرغ.حالا دیگر ققنوس شده بود شترمرغ.زمین لیاقت نگهداری خاکسترها را نداشت.خاکسترها را باد به آسمان برد.در زمین شترمرغ ققنوس شده ماند و آنها هم سوختند.اما آنها را که خاکستر نداشتند در خود پنهان کرد زمین.
۱۰/۱۱/۱۳۷۹
توی شهر شلوغه.عکس چند تا آدم رو چسبوندن رو ماشیناشون.رو عکس همه شونم پرچم ایرانه.آدم یاد روزای انتخابات میفته.همه دارن به هم فحش میدن.آخرش هم میگن عمرن اگه رای بیاره.
شاید جو گیر بشم و یه پست انتخاباتی بنویسم.هر چند سیاست ......
راست و چپ.نمیتوانم در یک حالت بمانم.چشمانم میخواهند باز شوند.ساعد دست چپ جلوی آنها را میگیرد.پاها را روی هم می اندازم.باز از زانو خمشان میکنم.
صدایش که آمد آرامش را از من گرفت.تازه چشمهایم گرم شده بودند.فقط 5 دقیقه.اگر فقط 5 دقیقه دیرتر صدا میکرد خوابم برده بود.
-مرده شور این شانس رو ببرن.آخه الان وقتش بود؟
-اگه خوابت برده بود چی خب؟
دستم را اهرم میکنم تا بلند شوم.
-میخوای خودتو بد خواب کنی؟چن دقه دیگه خوابت میبره.
-مگه چقد وقت میگیره؟اصن مهمه چقد وقت میگیره؟
-صب کار داری باید بیدار شی.
دستم نیرو ندارد بلندم کند.
-اگه بلند نشی،نه خوابت میبره نه به کار صبحت میرسی.
لجم میگیرد.چشمهایم را محکم فشار میدهم تا بخوابم.
-با کی لج میکنی؟چشاتو بروی چی میبندی؟به روی ادعاهات؟به روی قولایی که دادی؟به روی مردونگیت؟
گلویم سفت میشود.
-اصن به هیچی فک نکن.فقط بخواب.از فردا دیگه همون اول وقت میخونی.
صدا دیگر نمی آید.تمام شده است.
-همینجوری وقتو تلف کن.نه بلند میشی نه میتونی بخوابی.آخرشم خورشید درمیاد.
به راست میغلتم.چشمهایم را باز میکنم.هوا برنگ آبی نفتی است.گوشۀ پتو را کنار میزنم.
-چقد سرده.
-از این سرما هم کمتری؟ارزششو نداره؟
صدای هرهر تنور نانوایی را میشنوم.چشمهایم گرم شدند دوباره.
-آره.دیدی خوابت برد.
-الان هوا روشن میشه ها.
به صفحۀ موبایل نگاه میکنم.5دقیقه مانده است.فقط به خودم فحش میدهم.به این 5 دقیقه ها.به نصف عمرم که در این 5 دقیقه ها جا ماند.هنوز خودم را به خواب زده ام و نمازم قضا شد.
این مرد رو از نزدیک ندیدم.بی ادعا بود.عاشق بود.کس دیگه ای براش مهم نبود که بخواد ریا کنه.میگفتن چهرۀ واقعیه آدمو میبینه.عارف بود.مثل عطار و مولانا.سر نمازش گریه میکرد.گریۀ واقعی.از اونایی که خیلی روی من اثر کرد.کف کردم.هنوزم تو کفم.
خدا بیامرزه آقای بهجت رو.آدمو یاد خدا میندازه.همین خیلیه.آدمی که منو یاد خدا بندازه کم آدمیه؟؟؟
رشک برم کاش قبا بودمی؛چون تو در آغوش قبا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست؛در حرم لطف خدا بوده ای
دلم گرفته است.دستی بر سر دارد و با دستی دیگر یکی یکی ابروهایش
را میکند.دلم پر درد است.درد ناکامی ها،درد نرسیدن ها،درد نشدن ها.دلم
میسوزد بحال دلم.
دلم پر خون است.دلم کثیف است.دارد تلف میشود.غم،مثل گیاه خودرویی
تمام دلم را گرفته.دلم نمیتواند تنفس کند.هوای تازه میخواهد.میخواهد از
بند این غمها رهایی یابد.
دلم باید بلرزد. قند در دلم باید آب شود. آب در دلم باید تکان بخورد.دلم باید
نشکند دیگر.باید باران ببارد.دلم باران میخواهد.خیس شود.شسته
شود.مثل اول که نه،اما مثل اول بشود.باز باید منتظر باران بمانم،باز هم.
آه باران
ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
از شنیدن این آلبوم جدید استاد شجریان که یک کار نوستالژیک هست غافل نشین.حالشو ببرین.
در زندگی کارهایی هست که مشکل درست میکنند.از سخت ترین کارهای زندگی صرف کردن فعل زیستن است.و شاید زندگی صرف کردن فعل زیستن است.
زیستم؛در تمام لحظه های با تو بودن،با تو خندیدن،و به عشقت انتظار کشیدن...
زیستی؛چگونه بدون من؟هرگز،هرگز ذره ای از عشقم کم نخواهد شد.شاد زی...
زیست؛و همچنان خواهد زیست و به ما نگاه خواهد کرد و خواهد خندید...
زیستیم؛آه.افسوس که چه زود تمام شد...
زیستید؛و من در حسرت زیستنتان سوختم.کاش این صیغه با من صرف میشد...
زیستند؛همانطور که از اول دنیا زیسته بودند.ما هم جزء آنهاییم و مجبور به زیستن.حتی کسی چیزی نفهمید،یا فهمید و توجه نکرد..شاید دنیا خیلی بزرگتر از چیزی باشد که در خیال ماست،اما هر چقدر هم بزرگ باشد به بزرگی دنیای ما نمیرسد.
کاش این فعل زیستن همان مصدر میماند و به فعل در نمی آمد،که به همۀ بودنها و نبودنها معنی بدهد...


